رسيديم به شب نهم. تاسوعا رسيد به ما...
رسيديم به شب نهم. شبي كه تعلقش به حضرت سقا است... حضرت سيب...
و دل من امشب دلش روضهي كوچه ميخواهد... روضهي حضرت آب... روضهي حضرت سيب...
------------------------------------------
بعد نوشت: آب مهريهي زهراست...
همچنان بعد نوشت: گاهي از سر ِ عصيان، سادهترين كار برايم يا دست نيافتني ميشود يا لااقل "سخت"!
بعدتر نوشت: دعا...
بعدها نوشت: كاش "محرم" از شبهاي "قدر" شروع ميشد...
*روضه: الهي بشكند دست مغيره...
تقديمي
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 19:27  توسط محمدهادی
|
ميگويند امشب بلندترين شب سال است! ميخوانندش "يلدا"! امسال ولي يلدا بوي ديگري دارد. امسال يلدا آغشته است به نفسهايي كه آرام "حسين" ميگفتند. امشب يلداي حسيني است!
ميگويند امشب بلندترين شب سال است! و من در اضطراب اين كه اين شبهاي طولاني بر زينب چه ميگذرد. شبهايي كه در آنها تا صبح صداي زوزهي فراق ميآيد. شبهايي كه خيلي طولاني است مثل ِ قامب بلند ِ يلدا. شبهاي طولاني ِ زينب. شبهايي كه خيلي سياه است. به سياهي چادري كه ماه ِ يلدا سرش كرده. مثل پيرهن ِ من. مثل عَلَم ِ آقا. مثل "دل"، وقتي كه از ردپاي اشك دور ميشود. امشب خيلي سياه است.
(شام غريبان براي "غريبان" يلداترين است...)
اين شبها، شبهاي سخت ِ زينب است. اگر زيارتش كرديد بگوييد تا قامتش هلال نشده اين شبهاي سخت را ايستاده نماز ِ شب بخواند. خدا كند از قنوت نماز يلدايش بي نصيب نمانم...
----------------------------------------------
بعدنوشت: روضه ميبارد از شبنشيني ِ اين يلدا...
همچنان بعدنوشت: فال زدم امشب. به حضرت حافظ: «معاشران گره از زلف يار باز كنيد/شبي خوشاست بدين فصهاش دراز كنيد» شب را اگر با حسين باشي خوش ميشود و دراز...«و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد...»
بعدتر نوشت: به دلم افتاده امشب بايد به مقتل تفأل زد. شايد روضهي اسارت آمد، يا شام غريبان:«سري به نيزه بلند است در برابر زينب/خدا كند كه نباشد، سر برادر زينب»
بعدترتر نوشت: توي دلم مانده بود اين را بگويم:«وقتي خونهت قلب منه/ سينه زدن، در زدنه»... «آن قَدَر در ميزنم، تا كه بگشايي/جاي آخر آمده، عبد هرجايي»
بعدها نوشت: به سياهچالهها بگوييد، خورشيد در آتش حماقتتان نميسوزد... عكسش را بيجهت پاره ميكنيد و ميسوزانيد!
*این پست وقف ِ آقا بود...
**وعدهي ديدارمان همين شبها، مسجد امام حسن كازرون-ساعت 7:30 -در كنار "فاطميون"
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:0  توسط محمدهادی
|
اولين شب از محرم بود. شب اول گذشت و من ماندم در خانه. هيأت نرفتم. گريه هم نكردم. هنوز لباس مشكي را هم پيدا نكردهام! اما...
دلم بدجوري گريه ميخواهد. از آنهايي كه ميگويند زنگار ميزدايد از صفحهي دل. دلم اشك ميخواهد. امشب باران باريد و من باراني نشدم. شمعداني را گذاشتم توي حياط زير قدمهاي باران. شمعدانيام به جاي من...
يك جور حس تاسف دارم براي نگاههايي كه شادي را به اين اشكباري ترجيح ميدهند. حتا گاهي بيشتر از تاسفي كه براي عصيانهاي بيادبانهام خرج ميكنم.
يك عمر شنيديم كه گريه مال مرد نيست. اين روزها مرد ميخواهد گرييدن...
---------------------------------------------------------
بعدنوشت: «مرد مگر گريه ميكند؟ چه بگويم؟/طفل زمين خوردهام، چهگونه نگريم؟!»(فاضل نظري) اين روزها و اين شبها، همهي "مرد"ها، طفلاند و زمين خورده...
همچنان بعدنوشت: حرفهايم خيلي بود. همهاش داشت توي دلم و توي ذهنم ميغلتيد و گلويم را ميسوزاند... نشد بنويسمشان. شايد براي ديگري است...
بعدترنوشت: اسم امام را مدتي است بيشتر ميشنويم. انگار حضرت روح الله يك بار ديگر آمده بود امروز تا سخن بگويد. اينها را كه خواندم
:« من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق وشور و شعف پخش مي كنند نگردند. از خدا مي خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان رابيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. والسلام.»( روح الله موسوی خمینی-یکشنبه 6/1/68) (1)
بعدترترنوشت: انگار كسي بايد لباس سبز "حسين" را ميپوشيد تا به حقانيت مورخان ايمان بياورم. همانها كه نوشتند: شمريان لباس ِ تن ِ پيكر فرزند علي را به غارت بردند... لابد تا دستهاي سرخشان را در آن بپيچند...
(۱) صحیفه امام جلد 21 صفحه 332 - قسمت پایانی نامه عزل منتظری
*وعدهي ديدارمان در جوار عَلَم ِ آقا... هيأت فاطميون كازرون-ساعت 7:30 شب
**سال گذشته براي اينجا طاق عزا برپا كردم. دلم برايش تنگ شده... (اينجا)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:33  توسط محمدهادی
|
نوشته هایم را لازم نیست خط بزنم که یک کلید از صفحه کلید چنان پاکشان می کند که نشانه ای از آن چه می خواستم بنویسم نمی ماند!
سر خط را می آورم و این بار چیز دیگری می نویسم:
گاهی انگار می کنی که رسیده ای به تَه خط! اعترافی تلخ همه ی وجودت را به آشوب می کشد. می خواهی فریاد بزنی که این انتهای خط ِ من است! گاهی آن قدر لِه می شوی میان این ضربات که ناامیدانه ترجیح می دهی سقوط کنی! این یعنی که غافل شده ای از پدیده ای به اسم نقطه (.)! کافی است نقطه را بگذاری همان تَه خط و بعد به برکت enter اوج بگیری و صعود کنی تا "سر ِ"خط...
و حالا سر خط... می توانی آغاز کنی -باز- و بدوی و بدوانی قلمت را که ابتدای یک راه ایستاده ای... ابتدای یک خط سفید...!
-------------------------------------------------
بعدنوشت: برای همه آن هایی که مثل این "من" دعا می خواهند:«این دعایی است که رندی به من آموخته است/بار ما را نه بیافزا، نه سبک تر گردان!»(مَرد؛ فاضل نظری)
هم چنان بعدنوشت: وقتی می شنوی:«من روحانی ندیده ام که برای منبر رفتن التماسش کنن!» ممکن است آن قدر سرت گیج برود که اگر بالای منبر هم باشی بخوری زمین... هم با "روح"ت، هم با "جسم"ت! (حرف حق گاهی در حد ضربه ی نهایی بروس-لی کاری است!) اگر می شد به جای منبر، محراب رفت، می رفتم تبلیغ!!!
بی ربط: فوتبال ِاروپا کیمیاست که توپ "طلا" را می رساند به دست "مسی"!
هم چنان بی ربط: می شود خیلی شاعرانه از آبی-اناری پوش های "نیوکمپ"نشین به یاد انار روی آب افتاد و لذت برد... می شود دوست داشت آبی-اناری پوش ها را... حتا وقتی طلایی یا فسفری یا... می پوشند!
بی ربطانه!: حالا که همه دوست دارند فارسی حرف بزنند ما هم به جای "فوت بال" می گوییم "توپ پا" یا "پاتوپ"... گناه ِ گرته برداری اش را هم گردن می گیریم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 3:23  توسط محمدهادی
|
می گوید: پشیمان می شوی! می فهمی که اشتباه کرده ای! و آن وقت است که پشیمان می شوی و آن وقت...!
می گویم: لازم نیست صبر کنم تا آن زمان. همین حالا هم می دانم که پشیمان می شوم. می دانم اشتباه است. از این پشیمانی ها کم نچشیده ام. اما... اما... می دانی چیست! دلم... -صادقانه می گویم...- دلم هوای یک اشتباه کرده! از همان اشتباه هایی که پشیمان می کنند آدم را! یک حس علاقه مندی برادرانه دارم بهشان! انگار به برادر قابیل می نگرم! اگر می خواهی پشیمانی ام را نبینی دعا کن یا سعیت را کن که قبل از این اشتباه منصرف شوم! اما از دلم هم بشنو که... دلم یک اشتباه می خواهد، بزرگ و پشیمانی آور!
-----------------------------------
مهمان نوشت: دلم گرفته است... امشب سر یک بی احتیاطی ناخن بلندم شکست. ناخنی که مرا یاد حسرت همیشگی آن گناه شیرین می انداخت... گناه یک سه تار، با نوایی معصومانه...
---
نوشته ی فوق(مهمان نوشت)، نوشته ی دوستی است که دوستش دارم... دوستی که (رفت)... مدتی پیش...!(گفته بودم قرار است این جا بنویسد!)
بعدنوشت:خدایش بیامرزاد!(اینجابود)
هم چنان بعدنوشت: خود حضرت عالی یا سرکار علیه که این اشتباه را می خوانی کلی اشتباه کرده ای از این اشتباهات پشیمانی آور... باور نمی کنی از دلت بپرس!
بعدترنوشت: اگر آمدی و این جا ندیدی ام نه به چشم هایت شک کن، نه به بلاگفا... به اشتباه من پی ببر!
بعدترترنوشت: تا چند دقیقه پیش "غدیر" بود! روز دوست داشتنی من! ببارد برکت غدیر بر شما... از او بگیرید آن چه باید را نه آن چه می خواهید...!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:21  توسط محمدهادی
|
گاهي آن قدر خستهام كه خوابم نميبرد... تا صبح!
بعدنوشت: شمعدانيدار شدم! مثل خودم بود اولش. خشك بود. زنده اما خواب...! دارد كم كم جوانه ميزند. سعي ميكنم مثل او و با او جوانه بزنم...
همچنان بعدنوشت: دعا كنيد... شايد اين بهار، گل كند شمعداني ِ دوستداشتني ِ من!
بعدترنوشت: اين از آن پستهاي نقلي است كه ميتواند دوستداشتنيتر شود...!
ببينيد: نظرسنجي
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:18  توسط محمدهادی
|
درست نمی دانم چه می شودم که "پست مطلب جدید" را انتخاب می کنم! این نه یعنی این که از برزخی به اسم تردید رها شده ام... "یعنی"اش را هم نمی دانم. هنوز همانم که بودم.
این هم نفس که اسمش را گذاشته اند عمر و هم راهی به اسم تجربه یادم داده که وقتی از سر اطمینان پا را روی سنگی که رویش ایستاده ام می کوبم، باید انتظار سقوط را داشته باشم که می لغزد آن سنگ! همین حضرت "تجربه" چوب دستی تردید را دستم داده تا هرچه به گام های خودم ایمان دارم، به سنگ ها -یی که شاید جلوی ایم انداخته اند- شک داشته باشم. پس مکث می کنم و چوب دستی ام را آرام-آرام به رسم عصای سفید، آرام بر شعاع اطرافم می نوازم! تصمیم هم برای "بعد"ی که نمی دانم که می آید... شاید روزی به اسم "مبادا"!
بعدنوشت: تردید به این شاعرانگی کی سراغ دارد؟!
هم چنان بعدنوشت: «پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند/من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم»(فاضل نظری)
بعدتر نوشت: -در ادامه ی شعر فاضل:- ناامید نیستم به هیچ وجه... به این می گویند "خوف" خوف لازم است حتما، در کنار "رجا"(نفرمایید که در کنار "رجا" آینده و بازناک و فردا و پس فردا لازم است که حالمان اخذ می شود!!!)
بعدترترنوشت: حقیقت تلخ است باور کن! به تلخی همان قهوه ی فرانسه ای که امشب به خوردمان دادند و با هر جرعه، حالمان متغیر می شد -حتا با کیک شکلاتی!- (خوراننده ی قهوه شاید ردپای قلمش به همین صفحه بکشد... ما که بدمان نمی آید!)(خوراننده ی قهوه می گوید عاشق سه نقطه هاست!)
بعدهانوشت: حدود ۵۰ ساعت از پست قبل می گذرد...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:56  توسط محمدهادی
|
«پیش نهاد می کنم دست برداری. دست برداری از این کارها... از این حرف ها. ببین آقای نسبتاْ محترم که نشسته ای و این جا هرچه دلت می خواهد می نویسی، بیا و دست بردار. می خواهی بنویسی، بنویس. اما نه این خزعولات را! بنویس از شهرت و این که شورایش چه می کند و شهردارش کی شده و فرماندارش چند مرده حلاج است! یا نه! بنویس از خدا و پیغمبرت. برای مردم منبر برو. چهارتا کلام حرف مفید بزن که به درد دنیا و آخرت خودت و مردم بخورد. دست بردار از این مثلا دل نوشته ها و این چرندیاتی که بهشان می گویی عاشقانه! تو چه می فهمی عشق یعنی چه. اصلا تو را چه به این حرف ها. دست بردار آقا!
ببین! خواستی بنویسی هم بنویس... هر مخرفی هم خواستی بنویس... اما بیا عین یک مرد اعتراف کن. بدون "کلیسا" اعتراف کن! در حضور همه ی آن هایی که خوانده اند تو را! اعتراف کن که هیچ از عشق حالی ات نمی شود. بگو که هرچه نوشته ای تخیل است و توهم. بگو واقعیت را. بگو تا کسی باورت نکند... باور نکند چیزی را که "هرگز" نبوده! بگو...»
بعدنوشت: این پیش نهاد را کسی توی دلم می دهد... مدتی است. کسی توی دلم که هنوز نمی دانم «اماره» است یا «لوامه»...
هم چنان بعدنوشت: متاسفانه یا خوش بختانه دارم به این «پیش نهاد بی شرمانه» فکر می کنم... خیلی جدی! (اگر تسلیمش شدم منتظر "اعتراف" باشید!)
بعدتر نوشت: این پست خیلی تلخ است... مثل قهوه ی تلخ ِ حقیقت...! این پست را دوست ندارم...!
بعدترتر نوشت: توی این کلنجار با این پیش نهاد دنبال مشورت هستم. از همه ی دوستان!(حتا شما دوست عزیز!) مشورتی که حدس می زنم مجبورم کند بعدها بگویم: "غیر از ضررم مشوت دوست نبخشید/ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم!"(فاضل نظری)
بی ربط: من مطمئنم خدا نمی خواست جلوی گناه انسان را بگیرد... اگر می خواست، یا "زن"ها را نمی آفرید یا "مرد"ها را "آدم" می آفرید!
بعدها نوشت: یا تا چند ساعت دیگر به روز خواهد شد این جا یا هیچ وقت به روز نخواهد شد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:19  توسط محمدهادی
|
می دانم که "یک" شب کافی است تا آن قدر در برابر بوسه هایی که خدا برایت از آن بالا می فرستد شرم سرریز کنی و ع ا ش ق ا ن ه اجازه بدهی گونه ات را چند قطره بوسه ی ناب بنوازد. و بعد سرتاپا یک پارچه خیس ِ شرم شوی و غرق ِ بوسه! یک شب کافی است تا باز باور کنی که "هنوز" خدا از "تو" با همه ی ...ات قهر نکرده! و هنوز، "هنوز" است!
آن شب باید باران به سر بگیری و "الغوث الغوث" بگویی و... باز بخواهی "قدر"ت را...
باید همان "یک" شب بنشینی زیر سایه ی باران و به آن چه محتاجش هستی فکر کنی... یک گلدان "شمع دانی"...
بعدنوشت: نگارنده به یک شمع دانی(شمعدانی) محتاج است!
همچنان بعدنوشت: گفته بودم دلم می خواهد همچنان تا آخر دنیا شب قدری بنویسم... اما این یکی خودش بوی شب نوزدهم را گرفت... به لطف بوی شمع دانی ها...
بعدترنوشت: دعایم کنید! برای شمع دانی ام دعا کنید! دعا کنید شمع دانی دار شوم! دعا کنید بارانی شوم! دعا کنید باران بیاید... "اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه..."!
بی ربط: کتاب می تواند عین آب کُر باشد... از مطهِرات! آب کُر ساده متنجس را پاک می کند!
گاهی "ما" یادمان می رود که پیش از "تطهیر"، ازاله ی اعیان نجسه لازم است...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:18  توسط محمدهادی
|
میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط محمدهادی
|