میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط محمدهادی
|
دست راستم را ميگذارم روي سينهام... سمت چپ!
ميخواهم چيزي را حس كنم! زير دستم. روي پوست كف دست ميلغزد. عين ماهي. يك ماهي دارد آنجا وول ميخورد. بالا و پايين ميپرد. خيلي زياد.
عين ماهي ميماند! ولي نه به آرامي ماهي توي آب! هي ميپرد. هي دست و پا ميزند!
داشتم به اين فكر ميكردم كه هر كسي يك ماهي دارد. حتا "من". يك ماهي كه از وقتي از "آب" گرفتهاندش، دارد تقلا ميكند. نميدانم آخرش چند سال جان ميكند. آخر آرام ميشود! يا جانش بالا ميآيد يا ميپرد توي آب. آخر آرام ميگيرد اين ماهي ِ قرمز ِ دوست داشتني توي تُنگ خالي ِ سينه. يا بايد دل به دريا زد و آرامش كرد، يا گذاشت تا بميرد... آرام... آرام ِ آرام...!
---
بعدنوشت: ياد "ارميا" افتادم: «علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هرکس بالا و پایین پریدن ماهی را ديده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.به نظر نمی آید ماهی وقت جان دادن درد بکشد .ماهی وقت جان دادن خودکشی می کند.»(ارميا-رضا اميرخاني)
همچنان بعدنوشت: ماهي توي خشكي وقتي حضور آب را حس كند تقلايش بيشتر ميشود!!!
كمي بعدتر نوشت: آسمان مثل د ل "من" است. آسمان مثل د ل "من" نيست! آسمان گرفته بدجوري! آسمان نميبارد. آسمان! ببار... مُردم از بي باراني!
بعدتر نوشت: دلم ميخواهد براي "هر" مصرعش يك پست بنويسم... نه... براي "هر" مصرع "چند" پست...("نميدانم اين قدر كه شعرهاي فاضل نظري را توي اينترنت مينويسند به چه اميدي كتاب چاپ ميكند!" اين را براي يكي نوشتم كه توي نوشتهاش از چند بيتي استفاده كرده بود!)
بعدترتر نوشت: نگارندهي اين سطور ديوانهي اين عكس است! نگارندهي اين سطور حس "سماع" و "اشك" و "ضجه" و "شعر" و "عشق" و... را از اين عكس ميگيرد. نگارندهي اين سطور "ميميرد" از "زندگي"، وقتي اين عكس را ميبيند!!! نگارندهي اين سطور توي عكس است! نگارندهي اين سطور باران ميخواهد!
بعدها نوشت: عصر پنچشنبه مسجد ملابرات(كازرون)... چهل روز از روزي كه «عليرضا» همهمان را با هم "تنها" گذاشت ميگذرد... يعني چهل روز از رمضان ميگذرد... از فطر...(او هم يك ماهي قرمز داشت كه خيلي زود آرام گرفت و دستش را گرفت و بردش. خيلي آرام، مثل چهرهاش! علي علي...)
(...نوشت: خانوادهي بعدنوشت هي زياد ميشوند. تا آخر دنيا...!)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:52  توسط محمدهادی
|
داری توی هوای پر از اکسیژن با اسانس دود غرق می شوی و کم کم نشانه ی های غرق شدن توی تنهایی را -که حالا یک وجبی از سر گذشته- در چهره حس می کنی!
داری عادت می کنی به این غرق شدن! به این خفه شدن! به این تنهایی که می پنداری مقدس است!
صدای پیامک از نوع نوکیایی اش! دستت را می برد سمت جیب! تازه یادت می افتد به "همراه اول"... و این که "هیچ کس تنها نیست!"
دست می بری به سر گوشی دکمه ای کشف می کنی و آن قدر فشار می دهی تا صفحه اش تیره شود! هُلش می دهی توی جیب!
سعی می کنی دوباره "غریق" شوی!
سعی می کنی هیچ کس تنها نیست را توی ذهنت بگذاری بین خانه ی خیابانی ات!!!
سعی می کنی شعر بخوانی!
بعدنوشت:"هیچ کس هم صحبت تنهایی ِ یک مرد نیست/خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند" ("نظری" از نوع "فاضل"ش)
هم چنان بعدنوشت: از پست قبل که خودش مرحمت فرمود و آمد خوش حالم! این یکی هم آمد... "نه" نگفتم!!!
بعدتر نوشت: میان "هیچ کس ِ" فاضل نظری تا "هیچ کس" همراه اول، تفاوتی است که نمی دانم از کجای زمین تا کجای آسمان است!!!
بعدترتر نوشت: دلم می خواست بنشینم کنار دستش و ذوب شوم در صدای "آکاردئون"ی که برای اسکناس های مردم مرثیه می خواند!!!
بی ربط: یک جمله توی گلویم گیر کرده که دارد می کشدم! یک جمله که ارزشش را دارد که برای زنده ماندن و راحت شدن، "بی ربط" بنویسم!!!
جمله ی بی ربط: از هرچه عاشقانه نویس ِ "پورنوگرافر" است، عُقم می گیرد!
*pornographer
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:6  توسط محمدهادی
|
داشتم به فسلفه ی رکوع و سجده فکر می کردم!
آن هم میانه ی نماز!
دیدم توی رکوع و سجده آدم گردنش را آماده می کند برای پس گردنی... دستی که می پنداری الآن گردنت را می سوزاند سرت را نوازش می کند!
خیلی زرنگ باشی دست را می گیری و می بوسی!
***
نماز مغرب را سه-چهار نفری خواندیم... در فرادای خودم و به جماعت! یک نماز سریع و جوان پسند!!! تمام که شد قبل از تمام شدن تسبیحات امام گفتم:
ما همه ی نماز رو می خونیم برا قنوتش! یه کم طولش بده حاجی! این قدر دعا داریم... به همه ش نرسیدما!!!
عشا را مهلت داد تا رکعت دوم دعاها را تند-تند "باز"گو کنم. دعاهای همیشگی!
***
شب قدری اش می شود: یا رفیق من لا رفیق له...
(دلم می خواهد "هم"چنان شب قدری بنویسم!)
(کلی دلم می خواهد بعدنوشت بنویسم برای این "نوشت"... نمی آید... شاید بعد!!!)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:49  توسط محمدهادی
|
این که می نشینم سر درس "فقه" و "اصول" با تاخیر حسابی(آن هم اگر غیبت نباشد!)... درست!
این که سعی می کنم وجدان دردم را هنوز از این حرکت های ناشایست حفظ کنم... درست!
این که گاهی بی کتاب سر درس می روم "هم"... درست!
این که "خود در میان مجلس و دل جای دیگر است"... درست!
این که سر درس رفتنم گاهی محض ثوابی است که ندارد... درست! (۱)
اما بعد از این همه، این قدر فهمیده ام که بتوانم صغرا بیاورم که "بعضی حرف هایم خودم را در معرض اتهام قرار می دهد" و بعد در گرماگرم تنور، کبرا را بچسبانم که "اجتنبوا مِن مواضع التُهَم" (یا به عبارت دیگرش:"اتقوا مواضعَ التهم") آخر سر هم نتیجه اش را بکنم حکم فقهی که یعنی ع ا ش ق ا ن ه نویسی تعطیل...!
(۱)"مجلس روضه نیست که هر وقت آمدی ثواب ببری...!" (حضرت امام خمینی رحمه الله)
بعدنوشت: اگر باز دیدی که نوشتم از همان ع ا ش ق ا ن ه ها تعجب نکن! به چند دلیل:
اولا: "من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم/صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم"(حافظ)
ثانیا: آدم ع ا ش ق با این که کافر نیست ولی ایمان هم حالی اش نمی شود! آدم عاشق چه می فهمد "فقه" چیست! تو بگو صد سال هم خارج "فقه" و "اصول" خوانده باشد!
ثالثا: بنا بر حدیث رفع و کلی ادله ی دیگر گاهی حکم بر جواز می شود. "لیس علی المجنون حَرَج" را مبنا می گذاریم و کافی است "مجنون" شوم! مجنون ذکرش "لیلی" است!!! (کسی که از همین کلاس حکم در می آورد، حکما "در رو" اش را هم پیدا می کند از همین کلاس!)
همچنان بعدنوشت: "روزشمار" به دلایل متعدد غیر قابل نگارش تعطیل شد!
بعدتر نوشت: هیچ وقت دفتر خاطرات درست و حسابی نداشتم! هر وقت هم می نوشتم کم از یک هفته همه را نابود می کردم! توی هجوم عود کردن ع ا ش ق ا ن ه ها و این احکام سخت... خصوصی ترین دفتر زندگی ام را چند روزی است کلید زده ام با همان دست خط فاجعه وار!... بی کامنت بی حراج ع ش ق بی سانسور بی تو بی بازدیدکننده بی تهمت بی بلاگفا بی وبگذر بی آبرو ریزی و پر از آب ِ رو ریزی...! (شاید بعدا نوشتم از این دفترچه ی خصوصی!)
بعدها نوشت: گاهی دلم می خواهد هر روز به روز شوم! گاهی "هم" می خواهد روزی چند بار...!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:46  توسط محمدهادی
|
روز پنجم(7/7/1388)
صبح را "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد!
بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
روز ششم(8/7/1388)
مثل روز قبل بعد از نماز صبح می خوابم(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد! (گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!!!
روز هفتم(9//7/1388)
یک روز قبل از یک روز تعطیل است که درس ها عموما و اصولا تعطیل هستند!
راه می افتیم برویم تا از روز غیر تعطیل ِ "تعطیل"مان استفاده کنیم و کار مثلا اداری مان را سر و سامانی بدهیم!
گمان بد نکنید! اگر خیال می کنید این بار هم گفتند آن آقای مسئول فوق الذکر ساعت 12 می آیند و یا فردا یا پس فردا یا... در اشتباه به سر می برید! هم کاران محترم آن آقای مسئول محترم فرمودند که امروز زود آمدند و حالا هم رفته اند!!! یعنی خوش آمدید(یا همان "هـ ِرّی") برگشتیم و سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم! با یک دوست اخیر مجازی و اخیرتر حقیقی تماس گرفتم تا ببینمش. راهش نزدیک بود. رفتم و دیدمش! سعی کرد به راه راست هدایتم کند. در دیدار اول پایم را به درس اخلاق کشید! و من برایش از سر اخلاق زیادی آیه خواندم که:"من یضلل الله فلا هادی له" و بعد از درس اخلاق ساعتی گفتیم و شنیدیم با هم و از هم تا یک دوست سرسبز دیگر به جمع قبلی ها اضافه شده باشد!
بعد از ظهر را راه می افتیم به سمت "تهران". بعد از "امام" جناب "میلاد" خان را زیارت می کنیم. آن هم از راه دور! سخنران محترم را تا مصلا اسکورت می کنیم. یکی-دو ساعتی توی مصلا می چرخیم و باز سخنران محترم را اسکورت می کنیم! کلی تحویلمان می گیرند! ساعت از 8 گذشته که شروع می کنیم سخنرانی را به عنوان "اعوان و انصار" سخنران! و می شنویم از "دست آوردهای انقلاب". کلی تحویلمان می گیرند! بعد هم می رویم و چند دقیقه ای می نشینیم. کلی تحویلمان می گیرند! بلانسبت مسئولین برگزاری، بی ناهار و شام آدم تلف می شود! خبری از آب و چای هم نیست! کلی تحویلمان می گیرند! تا بیرونمان نکنند بلند می شویم و راه می افتیم! کلی تحویلمان می گیرند!(نمی توانیم با این که آن جاییم یک دور اساسی توی نمایش گاه رسانه های دیجیتال بزنیم این شب) راه می افتیم توی شهر و دنبال "باربی" می گردیم! چیزی پیدا نمی کنیم. راه می افتیم و جواب معده مان را که به فحش دادن افتاده تا نیمه ی راه نمی دهیم! نیمه ی راه منت سرش می گذاریم و با دو نمونه بیسکوییت و اندکی دلستر و بادام زمینی ِ سرکه نمکی دهانش را می بندیم که سر و صدا راه نیندازد! اتوبان تهران-قم "هم" جای خوبی است... آدم را شاعر می کند! کلی "عاشقانه"ام عود می کند!!! و بعد ادامه ی مسیر...(نکته ی انحرافی: یکی از هم راهان سفر این روزمان V.I.P مسابقه ی فردا را دارد!)
روز هشتم(10/7/1388)
بعد از ادامه ی مسیر که از روز هفتم می گذرد و به روز هشتم می رسد می رسیم به قم و به روز هشتم! آخر سفر راننده ی مان گفت: "نه! خوشم اومد! همه ی شعرا رو حفظ بودی!" و من یادم می آید که صبح تا حالا هم خوانی مرا با احسان خواجه امیری یکی توی آینه رصد می کرده!!!
(تا صبح خوابم...)...
یک روز تعطیل دیگر! صبحش جان می دهد برای خواب(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
ظهرش هم خبری از دشمن شکنی نیست!!!
بعد از ظهر است. باز راه می افتیم این بار از سر 72تَن. راننده مان شُکر خدا اهل دل است. اول کار هفت-هشت-ده تایی صلوات بهمان تعارف می کند و ما هم نه نمی گوییم! اما راننده مان اهل فوتبال نیست! اعصاب خش-خش رادیو را هم ندارد! نیمه ی اول را کامل و نیمه ی دوم را تا نیمه هایش از دست می دهیم! از سکوت دارم خفه می شوم. کم رویی همیشگی! هم نمی گذارد یک سی-دی اساسی در بیاورم و بگویم "روشن کن اون لامصبو!!!" نیمه ی اول از نیمه ی دوم که می گذرد کلی راننده ی محترم مرام خرج می کند و رادیو را روشن می کند! بازی یک-یک! نمی دانم درست دلم می خواهد کی ببرد! دیروزش به همان رفیق v.i.p دار گفته بودم اگر برایم کاری کند با لباس بارسلونا می آیم که کسی شاکی نشود!!!
در هر صورت تیمم برنده می شود و من هم شاکی!!!
از وقت سخنرانی امروز گذشته که می رسیم به مصلا! کماکان کلی تحویلمان می گیرند! این بار توی اتاق استراحت ویژه ی مدعوین می نشینیم و تا کیک و آب میوه مان آماده شود می فرمایند که باید بفرماییم برای شروع! داغ این پذیرایی روی دلمان می ماند با این که کلی تحویلمان می گیرند! نزدیک اذان است و بنا به مسائل امنیتی سخن راندن از "باربی" نیمه کاره می ماند!(بس که این روزها عکس ها و بازی ها و کارتون های باربی دیده ام و ازش خوانده ام حالم از هر چه باربی است به هم می خورد! مخصوصا از آن دیوانه که با 50 عمل خودش را کرده "عین" باربی!!!)
برای هم راهی سخنران محترم در سانس دوم سخنرانی انصراف می دهم تا کمی بگردم وسط آن همه "دیجیتال"!!!
شبی "عالی" است! اول غرفه ی خانه ی کتاب "اشا" را پیدا می کنم که کنار غرفه ی "کافه حزب الله" است!
اول با آشپز اصلی "اشا" کلی رفیق می شوم و بعد هم می روم تا با "یک نفر طلبه"، "چای نبات" اصفهانی نوش جان کنیم و زیارت کنیم پاتوق کتاب را! کلی دیگر از مجازی ها هم به حقیقت پیوستند که وقت نشد آدرسشان را بگیرم و نشانی بدهم!
شبی "عالی" است و با برکت! وقت تمام می شود یکی یکی چراغ های شبستان مصلا را می بندند یعنی "بیرون!"
راه می افتیم و با مترو تا نزدیکی حرم امام و بعد با یک 206 تا قم می آییم و سعی می کنیم چرندیاتی که راننده گوش می کند را تحمل کنیم!
آخرین دقیقه های روز هشتم می رسیم به قم و باز طبق معمول هر شب به معراج می روم!!! شبی "عالی"...
روز نهم(11/7/1388)
صبح را دیگر نمی خوابم و می روم برای درس! روز اول را زودتر از خیلی ها آن جا هستم! یک ساعتی به کلاس اول مانده! وسط فیضیه می نشینم! حتا این جا هم می شود شاعر شد. وسط فیضیه عاشقانه ام عود می کند! آن جا هم یکی دیگر را می بینم!
کلاس به نیمه اش نزدیک می شود که می رویم با هم! بزرگ ترین و شلوغ ترین کلاس عمرم! حدود 40 دقیقه از "قطع" و "حجت" و... می شنوم تا مثلا "رسائل" خوان شده باشم!
ساعت بعد را زودتر می رویم "آیت الله جوادی آملی" نشسته و دارد سوآل های بعد از درسش را جواب می دهد! نگاهش می کنیم تا کارش تمام شود و برود! منتظر استاد می شویم! می آید! شروع می شود! ادامه می دهد! آن جایم! آن جا نیستم! تمام می شود! تا مثلا "مکاسب" خوان شده باشم! (بعد از درس فقه می شود شیخ اشراق را هم یافت!) راه می افتیم تا برای درس دیگرمان هم استاد بیابیم! و بعد... می رویم برای فلسفه خواندن و دست و پایم می لرزد که نکند توی هستی پیچ اضافه بیاورم و بعد شک کنم و ندانم...!(1)
بعد از ظهرش قدری خواب روی سرم فشار می آورد که وقتی بیدارم می کنند به قول یکی "سرم درد می گیجد!..."
شب را بعد از نماز با همان بعضی های فوق الذکر می رویم یک جای رمانتیک! وقتی برمی گردم تا دیگری آمده برای دیدنم ولی نبوده ام!
(1)"تو هستی پیچ اضافه آوردم!... نمی دونم مال بود ِ یا مال نبود!!!"(مرحوم حسین پناهی)
بعدنوشت:همه ی بعد نوشت های روزشمار قبلی این جا هم باید باشد!
همچنان بعدنوشت:می خواستم بـ ِش بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم("می خواستم بِت بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم"(ترانه ای از سارا برزویی با صدای احسان خواجه امیری))
بعدتر نوشت:نمی رسه به او حتا صدای من... همین بسه برای من... (نمی رسه به تو حتا صدای من، تو خوش بختی همین بسه برای من(همان ترانه از همان ترانه سرا با صدای همان خواننده!))
بعدها نوشت:غایت داخل در مغیا می شود یا نه جای بحث است! به هر حال برای این روزشمارها قرینه هست و این بحث ثمره ی عملی ندارد. تنها ثمره اش علمی است که آن هم... ("سرم درد می گیجد" از اصول!!!)
بعدهاتر نوشت: سیستم عزیزی که با آن این ها را نوشتم از برکت "نیم فاصله" محروم بود و به همین علت رسم الخطمان را به گَند کشید!!!
(بعد نوشت هایم شاید اضافه شدند!!!)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:52  توسط محمدهادی
|
روز اول(3/7/1388)
سحر يك روز تعطيل بود كه رسيديم. كنار 72 تن(1) كمتر از يك ساعت لرزيدم تا همقطاريان با اتوبوس همزمان برسند! روي موتور جاي بهتري است براي يخ زدن و احساس كمر درد و در نهايت اقامهي ناسزا به آب و هواي اين شهر كه حالا شهر رانندهي موتور است و هيچ نسبتي با نگارنده ندارد!!!
نماز را توي حرم خوانديم و از اوج خستگي به گرسنگي پي برديم و باز بر فراز موتور پي يك تكه نان افتاديم! جور كرديم همان يك تكه نان را كه البته يك تكه هم نبود، چهار تا سنگك كنجدي بود و به علاوهي مخلفات لبني و غير لبني! بعد از سد بستن براي جوع! باز يادمان به خستگي افتاد و رفتيم به ديار خواب!
با بعضيها قرار داشتيم تا در كنار حضور حماسيمان در نماز دشمن شكن، ديداري حماسيتر داشته باشيم! به بركت همان ديار خواب به دشمن شكني نرسيديم. براي ديدار هم رفتم و هرچه زنگ زدم "ربنا" شنيدم!
عصر را رفتيم نمايشگاه دفاع مقدس. همهي نمايشگاه يك طرف و آن رزمايش ساعت 9 شبش يك طرف! كلي "فوگاز" كنار گوشمان منفجر كردند و كلي تير دوشكا و گيرينف و... حرام كردند كه به "من"ها بگويند:"آهاي! يارو يه كم قدر اون شهدا و جانبازا رو بدون" و "من" هم نتيجهي اخلاقي گرفتم كه اين رييس جمهور ما تنش ميخارد براي درگيري!!! آدم كه مرض ندارد خودش را به كشتن بدهد. عين آدم گفتمان ميكنيم. تازه وقتي صداي انفجار شنيدم رسماً اعلام كردم كه همه چيز را لو ميدهم!!! بعد هم آرزو كردم كاش مانور گفتگوي تمدنها ميگذاشتند!
بعد از كلي سر درد ياد فرداي ادارياش افتادم و دردسرهايش. آخر شب هم يك بسته قرص براي مواقع ضروري خريدم!
روز دوم(4/7/1388)
اول وقت بود كه سر به دردسر كارهاي اداري و پروندهاي سپردم. توي چند دقيقهي اول متوجه شدم از سه ماه پيش كه دفعهي قبلي مراجعهام بوده هيچ اتفاقي براي تكميل پرونده نيفتاده. كارها هم كه طبق معمول بايد با زور پيش برود. موضع مربوطه را شناسايي كردم كه حالا بايد به چه كسي اصرار كنم و بعد التماس و داد و بيداد!!! اما مشكل دوتا ميشود كه مسئول مربوطه به علتي كه حكما همكارش از گفتنش معذور است تشريفش اين طرفها ندارد و فردايش بايد خدمتش برسيم تا خدمتمان برسد! تا ظهر آن قدري وقت هست كه بعد از پيدا كردن رفقا يك دوره خاطرات و ماوقع را شرح بدهيم و بخنديم و حرص بخوريم.
عصر را رفتيم تا با یک رفیق اهل فن، به يك آشنا كمك كنيم. آن هم تا قبل از غروب. اما وقتي اجاق گاز منزل آن آشنا لج ميكند ما را به شب متصل كند و اين بار من را براي بعضيها بدقول ميكند!
روز سوم(5/7/1388)
اين بار به تلافي ضدحال روز قبل كمي ديرتر خدمت كار اداريمان ميرسم تا شايد كمي آن مسئول مربوطه وِلمعطل بماند! رسيدنم همان و ديداري با جمع تازهاي از رفقا همان! و همانتر مواجهه با صندلي خالي ديروزي و عبارت 12 كه آدم را از ايمان به دَر ميكند و كفري ميشويم!
10 دقيقهاي هم بعد از دوازده ميمانم و تحمل ميكنم و نه بيشتر. راهم را ميگيرم تا اينبار شايد به ملاقات آن بعضيها نائل شوم. و يادم ميآيد با اين كارهاي آقاي مسئول غايب از نظر، به عبارت «پله-پله تا ملاقات با خدا» و بعد از خجالت دوستان با اين لفظ در ميآيم كه «قدري كه انتظار كشيديم امروز، اگر منتظر امام زمان بوديم همين امروز بدون احتساب جمعه، ظهور ميكرد!!!» و آنها هم تاييد ميكنند!
ميروم تا هم نماز را حرم باشم هم بعضيها را ببينم! جلوي حرم زنگ ميزنند كه آن مسئول محترم منت بر سرمان نهاده و تشريفش را فرماييده! من هم كه احتمالا بدنم به كارد پاسخ خون نميدهد تلفني ميسپرم كه پيگير كار من "هم" باشند!
بعضيها را بالاخره ملاقات ميكنم و ديگر هيچ...!
عصر تماس گرفتم تا از دوستان نتيجهي كار اداري را پي بگيرم.گفتند آن مسئول محترم به پاس انتظار ما و جبران مافات خبر خوشي را ابلاغ فرموده كه تا يك هفتهي ديگر احتياجي به يك لنگه پا ايستادن نيست و تا آن موقع هم مزاحم نشويد و بگرديد يك لانه براي اين يكي دو هفته بيابيد! بعد بياييد تا فكري برايتان بكنيم!
عصر و شب اين روز خيلي مزه داد!
عصرش كه بعد از چند روز خماري به وصل چاي دست يافتيم و سعي كرديم قدر چاي با آب نيمه شور را هم بدانيم!
شب هم كه بعد از چندين روز با صفحهي اينترنت رو به رو شديم كه اتفاقي بس مبارك بود!
روز چهارم(6/7/1388)
شب را تا صبح به جبران چند روز گذشته بيدار ماندم و وب گشتم و همنوا شدم با "احسان خواجه اميري" و "رضا صداقي"! چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي...!
صبح را بعد از خواب ِ عوض از شب! دنبال استاد رفتم كه طبيعتا چندان نتيجهبخش نبود. اين از آن پروسههاي ميانمدت است كه ظاهرا نبايد به زودي انتظار موفقيتش را داشت.
عصر هم كم و بيش ماجراي صبح راپي گرفتم و نتيجهاش را هم...!
شب به لطف يك دوست مهمان شدم و ادامهي ماجرا...!
كم-كم دارم به اينجا عادت ميكنم!
(1)اين 72تن هيچ ربطي به 72تن سازي ندارد. اين ميدان هفتاد و دو تن است كه اسمش را هم از شهيد بهشتي و همراهان گرفته. لطفا به آن قلابيها نچسبانيدش!
بعد نوشت: ظاهرا اين داستان ادامه دارد...
بعدتر نوشت: همهي "اين"ها نميتواند ع ش ق را بپراند! باور كن...(عشقه و نامههاي راه ِ دورش...!!!)
همچنان بعد نوشت: "اقامت" را ميتوانيد به معناي ساكن شدن يا برپا داشتن يا "قمي" شدن يا هر معناي مربوط و البته نامربوط ديگر بگيريد!
خيلي بعد نوشت: اين ها را اگر نوشتم خواستم يادم نرود اين جا را و شما را و شما هم اين جا را و "من" را! اگر توي اين مدت بهتان سر نزدم يا نخواندمتان يا نظر ننوشتم علتش آن بالاست!(يكي ديگر از فوايد اين نوشتار) ببخشيد... همين!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:4  توسط محمدهادی
|

داغ ديديم شما داغ نبينيد...

علي رفت!
يا علي
-----------------------------------------------------------------------
علي جان! چهقدر زندهاي توي عكسهايت!
به ياد علي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:48  توسط محمدهادی
|
مدتي است دلم هواي كليسا كرده!
دلم كلي هواي كليسا دارد! يك كليساي كوچك و نقلي! دلم هواي كليسا دارد! تا سر به زير بيندازم و از بالا "سانتا ماريا" را زير چشمي ببينم كه مهربانانه نگاهم ميكند. بعد دامن مسيحش را بگيرم. اعتراف كنم. همه را...
هوايي ِ كليسا شدهام. يك جاي دنج.يك جاي ساكت. صداي اُرگ همنوا ميشود با اعترافاتم تا بگويم هرچه فالشي داشتهام را...
دلم تنگ يك اعتراف است. سينهام كه آن قدر بزرگ نيست تا تاب بياورد اين همه سنگيني را. بايد بيرون بريزمش. پاي مسيح. پاي سانتاماريا. پاي "او"...
دلم تنگ اين است كه براي كشيش بگويم همهام را و بعد صداي تق تق ِ چرتكهاش را از پشت ديوارهي چوبي اتاق اعتراف بشنوم كه دارد همهي گناهانم را حساب ميكند.
شايد اگر اشكهايم را "بفهمد" از آستين گشاد و سفيدش يك كيسه هم بهم بدهد. به پاس "او" كه در د ل م جا گرفته! بعد سرش را باز كنم و تيلههاي رنگي را بو كنم. تيلهها را قِل بدهم توي دستهايم.
دلتنگ مناجاتي كليساييام. همنوا با نيمكتهاي خالياي كه به احترام چيزي كه توي آينهي اشكم ميبينند سكوت ميفريادند!!!
دلم تنگ يك كليساست. از آنهايي كه وقتي ازشان برميگردم مثل مسيح روي دست مادرش سبك شدهام...سالهاست در آغوش اوست و بر دستهايش سنگيني نميكند!
دلتنگ يك كليساي مَشديام...دلتنگ يك اعتراف ِ جانانه...يك اعتراف ع ا ش ق ا ن ه...
بعدنوشت: اي پريچهره كه آهنگ كليسا داري...سينهي مريم و سيماي مسيحا داري...به كليسا روي و مسجديانت در پي...چه خيالي مگر اي دختر ِ ترسا داري...(مرحوم شهريار)
همچنان بعدنوشت: براي اعتراف به كليسا ميروم...روي در روي علفهاي روييده بر ديوار كهنه ميايستم و همهي گناهان خود را يكجا اعتراف ميكنم...بخشيده خواهند شد به يقين...علفها بي واسطه با خدا سخن ميگويند...(مرحوم حسين پناهي)
بعدتر نوشت: صداي بدي دارد تشتي مسي به اسم رسوايي كه از بام آبرو ميافتد! اما گوش ع ا ش ق كَر است مثل چشمهايش كه كور...
جايي ميسازم دنج، همين گوشه كنارها.وقفش ميكنم براي او...همين...!
بيربط: اين عكسي است كه نگارندهي اين سطور گفت خيلي دوستش دارد و...
*سانتاماريا: مريم مقدس
يك شاخه نظر: دوستي نظري نوشت خصوصي! حكماً نميخواسته عمومي باشد.جملهاي نوشت كه دلم نيامد ديگران نخوانند:
×××× برای "صد و ..." بار به این کلیسای تهی غبطه خوردم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:58  توسط محمدهادی
|
اين روزها كه نگاه ميكنم ميبينم نمازهاي عجيبي دارم! نمازهايي كه پر است.پر از "هيچ".هر چه نگاه ميكنم هيچ است كه توي نمازم جولان ميدهد.
نمازهايم تهي است.از خدا.خدا كه جاي خودش، نيست توي نماز."تو" كه نيستي هيچ، اين نمازها از "من" "هم" تهي است! حالت بدترش اين كه خيلي وقتها "او" هم جايش خالي است! مثل زندگيام كه جاي "او"يش معمولا خالي است.باز به اين كه به يك رد پا خوش است.ردپايي داغ روي قلب بهمنگرفتهي "من".اما نمازم تهي است.گمان كنم جاي شيطان هم يك هيچ بزرگ نشسته! نمازي تهي...!
خدا! حالا وقتي نگاه ميكنم به نمازهايم به اين نتيجه ميرسم كه بايد توبه كنم.از نمازهايم، از عبادتهايم، از صوابهايي كه ثواب داشت برايم!
توبه ميكنم.لطفا ببخش نمازم را!
بعد نوشت: توي گلوي نگارنده اين حرف گير كرده بود! ترجيح داد دلنهچسب و عجولانه و...(صفتهايش نميپزد!) بنويسد تا از يك "حرف" خفه شود!
همچنان بعد نوشت: با توجه به "بعدنوشت" هر سرانجامي براي اين پست محتمل است! شايد اضافه شود يا...

كمي بيربط: نگارندهي اين سطور حالش قابل وصف نيست! نگارندهي اين سطور اين عكس را دوست دارد! نگارندهي اين سطور يك عكس ديگر را هم بيشتر دوست دارد كه گذاشته براي مطلب بعدش، اگر بنا باشد...
همچنان بيربط(تر): نگارندهي اين سطور پيشهاش ع ا ش ق ي شده! نگارندهي اين سطور در پيشهاش نا وارد است! نگارندهي اين سطور از ورشكستگي واهمه دارد!
نگارندهي اين سطور را د ع ا كنيد!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط محمدهادی
|